مجال کلاس اندک است و حرفهای من بسیار!...این جا فرصتی است برای ارتباط بیشتر با دانش آموزانم.

بعد نوشت: این تصویر را  فعلا می گذارم اینجا به هوای شب یلدا و پیش در آمد تبریک متولدین دی ماه که خیلی دوستشان دارم!

*************************************************

به تیغم گر کشی دستت نگیرم      وگر تیرم زنی منت پذیرم

قبل از هر چیز روی ماه کسی به نام سوسه را می بوسم (البته کلمه مناسبی را برای اسم مستعار انتخاب نکرده )و ممنونم که حرف دلش را زد...البته اشکالی نداشت پیغام را غیر خصوصی می نوشت تا همه بخوانند...شاید دیگران هم نظری داشتند که به حل این مشکل کمک می کرد.... صادقانه بگویم بعد از خواندن این پیغام خیلی نارا حت شدم نه از دست او بلکه از دست خودم که نتوانسته ام آن کسی باشم که باید باشم هر چند به باورها و اندیشه های خودم ایمان دارم و می دانم راضی کردن همه کارسختی است!... و ادامه مطلب را با شاخه گلی در کامنتهای همین پست تقدیمش می کنم...

*********************************************************

من یار مهربانم

اگر روزی در خیابان یا فرودگاه یا پارک یا اتوبوس یا در یک مکان عمومی دیگر، گنجی پیدا کنید و یقین کنید که این گنج مال خود شماست چه می کنید؟

اگر یقین کنید با بخشیدن این گنج به دیگران،  ارزش گنجتان مضاعف خواهد شد چه می کنید؟

 

آیا کتابخانه شما هم مثل کتابخانه من پر از کتابهایی است که در انتظار خوانده شدن هستند؟

آیا کتابهای شما هم پشت ویترین های خاک خورده زندانی شده اند؟

 آیا کتابهایتان جزیی از دکوراسیون منزلتان شده اند؟

 

آیا تاکنون کتابی خوانده اید که در زندگی شما تاثیری جاودان بر جای گذاشته باشد؟

آیا تاکنون آرزو کرده اید کاش دیگران نیز در تجربه خواندن آن کتاب با شما سهیم باشند؟

 

اگر باور دارید که برخی از کتابها گنج بی پایانند...اگر بپذیرید که با بخشیدن این گنج به ارزش آن افزوده می شود...ادامه این مطلب را بخوانید...اشتباه نکنید!... نمی خواهم قصه  گلد کوئیست یا شرکتهایی که پورسانت تبلیغاتی می دهند و....و... و... را بگویم،... از یک تلاش عاشقانه حرف می زنم که چیزی جز بخشندگی و عشق در آن نیست....

 

                                                    

 

یکی بود یکی نبود...پسری بود که پدر و مادرش آموزگار بودند... این پسر به خواندن کتاب علاقه زیادی داشت...در ابتدا او یک کتابخانه کوچک داشت... و کتابهایش را به دوستانش قرض می داد... او با تشویق پدر و مادرش  خیلی زود به خواندن و آموختن علاقمند شد...

بعدها وقتی این پسر بزرگ شد تصمیم گرفت کتابخانه اش را با تمام دنیا تقسیم کند...او امروز از بنیانگذاران book crossing  است و اوج تلاش پدر و مادرش را در ایجاد bookcrossing  می بیند.

 در یک جمله bookcrossing تمام  جهان را کتابخانه می کند.

ممکن است شما هم یک روز در خیابان، در پارک یا در یک مکان عمومی دیگر کتابی پیدا کنید...که روی آن نوشته باشد بعد از خواندن این کتاب آن را در یک مکان عمومی رها کنید...

افرادی که یکی از کتابهای رها شده را پیدا کنند..می توانند پیدا کردن آن را به اطلاع سایت برسانند به این ترتیب مشخص می شود که یک کتاب در سفر جهانی خود از کدام شهرها و کشورها عبور کرده است...

دیده شده است که برخی از کتابهایی که در یک فرودگاه بین المللی رها شده اند به کشورهای مختلفی سفر کرده اند....

شما نیز می توانید یکی از اعضای bookcrossing  باشید.برای عضویت سه شرط کافیست :

خواندن یک کتاب، ثبت کردن و رها کردن آن در یک مکان عمومی....

The "3 Rs" of BookCrossing...

  1. Read a good book (you already know how to do that)
  2. Register it here (along with your journal comments), get a unique BCID (BookCrossing ID number), and label the book
  3. Release it for someone else to read (give it to a friend, leave it on a park bench, donate it to charity, "forget" it in a coffee shop, etc.), and get notified by email each time someone comes here and records journal entries for that book. And if you
  4. make Release Notes on the book, others can Go Hunting for it and try to find it!

برای اطلاعات بیشتر می توانید به سایت bookcrossing  مراجعه کنید.

پی نوشت:

با تمام این حرفها....مطالعه در کشور ما از جایگاه بالایی برخوردار نیست! بهترین راه این است که فرهنگ کتاب و کتابخوانی را در میان کودکانمان ترویج کنیم...!شاید روزی فرزندان ما نیز دست به تلاشی نو بزنند و طرحی نو دراندازند....

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت   توسط معلم جبر | 

روز پنج شنبه ۱۵ آذرماه مسابقات acm دانش آموزی در دانشگاه صنعتی شریف برگزار شد. این مسابقه تاکنون نه بار در سطح دانشجویی برگزار شده و مربوط به IEEE است.امسال اولین دوره دانش آموزی آن برگزار شد.

در این مسابقه بیشتر الگوریتم نویسی برنامه ها و سرانجام پیاده سازی آن در یک زبان برنامه نویسی مورد نظر است.

تعداد زیادی از مدارس (از جمله دبیرستان آبسال ) در قالب یک تیم سه نفره در این مسابقه شرکت داشتند که البته طبق معمول تیمهای دبیرستان فرزانگان و علامه حلی و دبیرستان امیرکبیر و هاشمی نژاد مشهد و....مقامهای برتر را کسب کردند.

روز پنج شنبه به من که خیلی خوش گذشت! سرک کشیدن به تالارهای درس دانشگاه و ساختمان مرکزی (ابن سینا)...سرزدن به گوشه و کنار دانشگاه که هر گوشه اش خاطراتی را برایم زنده می کرد.....قدم زدن در راهروهای تنگ و تاریک دانشکده ریاضی و دنبال دکتر محمودیان گشتن(استاد راهنمام).....و...و...

و از همه مهمتر دیدن تلاش گروهی و همفکری  بچه ها برای حل مسایل در سایت رایانه (که عکسش را آن بالا دیدید)...و اعطای بادکنک های رنگی برای حل هر مساله از لذت بخش ترین لحظات آن روز بود. فقط نمی دانم چرا تنبلی کردند و سوالات مسابقه را در سایت نگذاشتند شاید هم نخواستند و سوالات سری است! البته ما که سوالات را دیدیم ...معتقدیم حل آنها انصافا فکر منظم ...همفکری قوی بین اعضای گروه و دید اگوریتمی قوی می خواست!

به نظر من در سالهای اخیر با توجه به تعدد برنامه های کاربردی به برنامه نویسی توجه کافی نمی شود در حالیکه پرورش خلاقیت و توانایی حل مساله از دستاوردهای بسیار مهم برنامه نویسی است.

*************************************

به همه کسانی که پروژه های word را یا تحویل نداده یا دیر تحویل دادند یا آزمون کتبی مبانی را خوب ندادند و تقاضای امتحان مجدد دارند اعلام می کنم که فرصت ها همیشه در اختیار ما نیستند. این یک فرصت معمولی و شاید از نظر شما خیلی بی ارزش بود که از دست رفت ولی خیلی از فرصتها در زندگی شما  فقط و فقط یک بار در اختیار شما قرار می گیرند و زود هم از دست می روند فرصتهایی که در ارتقاء شما نقش مهمی دارند...قدرشان را بدانید!

ضمنا از مهناز خوبم بخاطر گرفتن گوشش خیلی معذرت می خواهم..من به حرف زدن از این نوعش آلرژی دارم خیلی زیاد!

اینم یه رباعی تقدیم به گوش شنوای مهناز:

حیران مرام و مسلک و هوش توام

در فکر کمال و نقطه ی جوش توام

از صبح دوشنبه تا همین لحظه هنوز

در فکر و خیال لاله ی گوش توام!

************************************

راستی توانایی شما چقدر است؟

از چند درصد توانایی هایتان استفاده می کنید؟

چقدر نتیجه کارهایتان را به گردن دیگران و عوامل بیرونی می اندازید؟

سهم کوتاهی های شما در عدم موفقیتتان چقدر است؟

من روز دوشنبه گذشته یعنی روز معلولین خیلی به این سوالات فکر کردم...بعد دیدم که از کمتر از پنجاه در صد از توانایی هایم استفاده می کنم !بد نیست شما هم کلاه یا مقنعه خودتان را قاضی کنید و به این سوالات پاسخ بدهید!!!!...شاید دست به تصمیم بهتری بزنیم!

راستی یک چیزی را هم می دانید؟

 ما باید دنبال علم باشیم......علم دنبال کسی نمی آید البته راستش را بخواهید می آید باید حواس آدم جمع باشد و از دستش نرود!

لطفا برای هفته آینده درس جبر این تمرینها را از کتاب دوسالانه ۸۶حل کنید این حداقل چیزیست که انتظار دارم حل کنید..هر چی بیشتر حل کنید بهتر...

صفحه ۱۸ سوالات:   ۶۶-۷۱-۷۵

صفحه ۱۹سوالات:    ۶۴-۷۰-۵۹

صفحه ۲۰سوالات:    ۷۷  -۸۹

صفحه ۲۱سوالات:    ۸۶-۸۸-۹۰ 

************************

نظرتان را در باره کوییز(امتحان جبر) امروز برایم بنویسید!

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت   توسط معلم جبر | 

 

به سیصد و سه ایها!

خودمانیم خوب ما را قال گذاشتند بعضی ها روز جمعه توی پارک...

خیالی نیست ما که ورزشمان را کردیم و با مهشید هم حسابی بازی کردیم...یک چیزهایی هم خوردیم که فقط به شکل مجازی می توانید طعمش را بچشید....و در آینده عکسش را ببینید! یقین داشته باشید  که آن چیز هندوانه نبود!....ولی شما؟ خوابیدید!

 پی نوشت: حهت رفع هر گونه کنجکاوی از بچه های ۳۰۱ و ۳۰۲ اعتراف می کنیم که با بچه های ۳۰۳ قرار گذاشته بودیم صبح جمعه گذشته به جای خوابیدن همراه مامانها برویم پارک و ورزش کنیم که ظاهرا خواب بیشتر خوشایند بوده!

این کار چند حسن داشت... یکی فرصت بیشتر برای آشنایی با مامانهای مهربون که همه چیزشون شما هستین...

و دیگری ارتباط خود مادران با همدیگر...و ارتباط با معلمی که هنوز هم سعی می کند شما را به اسم کوچکتان صدا بزند و......و....

و صد البته استفاده از هوای پاک!

 

********************

برای ورزش جسم که نیامدند..کمی ورزش فکر بکنید با همه شما هستم خود شما!

اگر هر حرف نشان دهنده یک رقم باشد مقدار عددی حرف ش چقدر است؟

 

ش     ک      آ      ر

ک       آ       ر

 آ        ر

 ر                          +

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱       ۲      ۳     ۴

 

پی نوشت:البته فاطمه از ۳۰۱ و  بهاره از کلاس۳۰۲ این مساله را حل کردند...

 

و اما جواب سوالات قبلی:

 

ABCDEF × 3 = BCDEFA

142857 × 3=428571 

285714 × 3=857142

 

این مکعب  میتواند برای تمرین جمع و ضرب بکار رود وقتی مکعب را می اندازیم یکی از وجه های آن بالا قرار می گیرد که روی آن یک عمل ریاضی نوشته شده است درون مکعب هم دو تاس است که به طور تصادفی اعداد ۱ تا ۶ را نشان می دهد و می توان اعداد روی دو تاس را با هم جمع یا ضرب کرد این وسیله برای تمرین جمع و ضرب در پایه دوم و سوم دبستان مناسب است البته عیب آن این است که تا ۶عدد  بیشتر ندارد.

 

        ۷۷-۱۷۷=۱۰۰

 

************************

 

    

        مي‏خواهم خودم باشم !

 

تا هر چه يادم هست اولين دروغ را به خودم گفته‏ام!

تا هر چه يادم هست اولين بند را خودم به پاهايم زده‏ام!

تا هر چه يادم هست اولين حايل ، خودم بوده‏ام!

سالهاست در حصاري كه خودم ساخته‏ام زندانيم!

 

 اما مدتيست صادقانه مي‏انديشم، مثل كودكي‏هايم،

زندگي چقدر آسانتر شده‏است، و تحمل حرف ديگران سخت نيست.

ديگر دوست ندارم سنم را مخفي كنم ، فهميده‏ام كه هر سني را فقط يك بار مي‏شود تجربه كرد و لذت برد.

 

ديگر براي رسيدن به آرزوهايم به قبولي در امتحان دكترا فكر نمي‏كنم، به راههاي ميانبري فكر مي‏كنم كه سالهاست پيش پايم بودند و نرفته بودم!

 

ديگر برايم مهم نيست كه چرا شعرم بي‏وزن و قافيه است، يا شاعر مشهوري نيستم! اكنون تمام لحظات زندگيم شعر است، يك دنيا حرف براي گفتن دارم، قلم را كه برمي‏دارم جاري مي‏شوم.

 

امشب زلال شده‏ام. مثل رودخانه‏اي كه سنگهاي كف آن پيداست. مثل كودكي‏هايم!

 

در اين شفافيت کودکانه:

 

هنوز هم مي‏توانم مثل يك گنجشك روي شاخه‏اي بنشينم و با وزش نسيم بالا و پايين بروم.

 

هنوز هم مي‏توانم مثل يك برگ سبز، هم‏آغوش آب حركت كنم و زير باران نور، رقص جلبكها را زير پايم تماشا كنم.

 

هنوز هم مي‏توانم در يك بعد از ظهر داغ تابستان لي‏لي بازي كنم، يا زير سايه درخت نارنج خاطراتم بنشينم و در غصه‏هاي كودكانه‏ام كتاب بخوانم.

 

هنوز هم مي‏توانم دشت را در آغوش بگيرم و بوي گل‏هاي بابونه را حس كنم، يا بدوم بالای يک تپه‏ سرسبز ، و تمام ارتفاع تپه را روي علفهاي كوتاه غلت بزنم و پايين بيايم.

 

 هنوز هم مي‏توانم لابلاي بوته‏هاي تمشك بچرخم و با دست‏هاي زخمي و خراشيده از خارها، تمشك بچينم و با لذت بخورم.

 

هنوز هم مي‏توانم يك سبد از گلهاي صحرايي بچينم و به خانه ببرم. يا يك مشت كنار شيرين(۱) ، در دامنم بريزم و مواظب باشم كه دانه‏اي از آنها به زمين نريزد.

هنوز هم مي‏توانم با كوچكترين شادي ، شاد شوم و از ته دل بخندم.

 

هنوز هم مي‏توانم بي‏ريا گريه كنم! و تمام پهناي صورتم را اشك بپوشاند!

 

هنوز هم مي‏توانم از اعماق قلبم بنويسم گويي درون تو را مي‏نويسم!

 

هنوز هم مي‏توانم...! درست مثل کودکی هايم!

 

فقط كافيست با خودم صادق باشم. كافيست خودم باشم بي هيچ نقابي!

براي رها شدن، كمي صداقت كافي است

  

   (۱) کنار: میوه ای شبیه ذال ذالک است که در جنوب فراوان است.

 

                                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت   توسط معلم جبر | 

 دفتر خاطرات مدرسه را ورق می زدم که چشمم به این خاطره افتاد شاید خواندنش برای شما هم جالب باشد.

 

براي آزاده...و تمام آزاده‌ ها          ا

 

 

اينكه اين فكر اولين بار به مغز چه كسي خطور كرد، يا مجري اين طرح چه كسي بود...

اينكه اين حركت خودجوش بود يا برنامه‌ريزي شده؟...

اينكه اسم اين حركت چه بود؟...

اصلا مهم نيست...مهم اين است كه تو خودت را باور كني... آنچنان كه من سالهاست باورت دارم. اصلا همين باور است كه موتور درون مرا روشن و پرانرژي نگه مي‌دارد.

 

آنروز وقتي وارد راهروي دبيرستان شدم...سوسن و سيمين داشتند راهرو را تي مي كشيدند...مثل تمام روزها به اتاق مدير سرك كشيدم تا قبل از كلاس رفتن سلامي كنم و لبخندي تحويل بگيرم....اما الهام را ديدم كه پشت ميز مديریت نشسته و چند دانش آموز هم دور او جمع شده‌اند...كارتي روي سينه الهام سنجاق شده بود كه نتوانستم از آن فاصله بخوانمش...

بعد وارد آبدارخانه دبيرستان شدم تا قبل از كلاس رفتن گرماي دستهاي حليمه را حس كنم...اما ساناز را ديدم كه مشغول مرتب كردن استكانهاست و كارتي روي سينه‌اش سنجاق كرده...خدمات دبيرستان...!!!

طول راهرو تا دفتر دبيران، مملو از شاگرداني بود كه هر يك كارتي بر سينه داشتند...معاون ناظم...مستخدم ...سرايدار...دبير ادبيات.. دبير رياضي......دفتردار...

چند دقيقه‌اي طول نكشيد كه هر كس به جايگاه خودش رفت...يادم افتاد امروز همان روز موعود است كه از هفته ها پيش بچه‌ها در تداركش بودند.

 

وقتي از جلوي اتاق مشاوره رد ‌شدم از آنچه ‌ديدم هم خنده‌ام گرفت هم تعجب كردم...آزاده؟! شلوغترين...شيطانترين...بي نظم ترين و...و تنبل ترين شاگرد دبيرستان... پشت ميز مشاوره نشسته بود و تعدادي از بچه ها دور او جمع شده بودند و او كه هميشه همه چيز و همه كس را مسخره مي‌كرد، خيلي جدي داشت به حرفهاي بچه‌ها گوش مي‌كرد. بعد هم دست دو نفر را گرفت و به طرف نمازخانه راه افتادند تا آنجا با خيال راحت به صجبت هايشان ادامه دهند.

وقتي طبق برنامه دوشنبه‌ها وارد كلاس سوم تجربي شدم، نسرين را ديدم كه كارتي روي سينه‌اش سنجاق كرده و روي آن نوشته شده دبير رياضي....به من لبخندي زد و مرا به  طرف يكي از نيمكت ها راهنمايي كرد...كنار نازنين نشستم و كتاب رياضي‌ام را باز كردم...تا چند دقيقه خاطرات دوران دبيرستان خودم برايم زنده شد و حال و هواي آنروزهادر من جان گرفت......

 

هواي سردي از پنجره توي كلاس مي‌آمد، پهلوهايم يخ كرده بود....عرض نيمكتي كه روي آن نشسته بودم خيلي كم بود و تكيه گاهش ناراحت...به اين تغيير زاويه فكر مي‌كردم....تازه اينها ظاهر ماجرا و اوضاع فيزيكي كلاس بود...وقتي ديدم تمام نگاهها از جمله نگاه من، به طرف نسرين دوخته شده، متوجه شدم كه من  هر روز تا چه اندازه مركز توجه همين بچه ها هستم. انگار چيزي در دلم تكان خورد...به واژه هايي  فكر كردم كه مي توانم در آنجا به زبان بياورم و چيزهايي كه نبايد بر زبان بياورم!  به تاثيري كه هر يك از اين واژه‌ها بر شاگردان من بر جاي مي‌گذارد...قبلا هم به اين موضوع بارها و بارها انديشيده بودم اما هرگز مثل آنروز اين حقيقت را لمس نكرده بودم...به جرات مي‌گويم وقتي نسرين  به من نگاه مي‌كرد و به من لبخند مي‌زد احساس خوبي داشتم...يعني لبخند من هم همينقدر معجزه مي‌كند؟!

 آنروز فقط يك روز بود...و بچه‌ها ، فقط يك روز خودشان مدرسه را اداره كردند...اما من يقين دارم خاطرات خوب همين چند ساعت  براي هميشه در خاطر بچه ها خواهد ماند...يقين دارم ازاده اين روز را هرگز فراموش نخواهد كرد!

                                              

 

وقت خانه رفتن بود... اما سوسن و سيمين مقنعه هايشان را روي بيني‌شان كشيده بودند، نيمكت‌ها را جابجا كرده بودند و داشتند كلاسها را جارو مي‌زدند....بر كارت روي سينه‌شان نوشته شده بود...خدمتگزار دبيرستان!...ديگر براي آنها مهم نبود كه روي سينه‌شان چه چيزي نوشته شده!...يا چه مسوليتي دارند. فقط به اين فكر مي كردند كه كلاسها را خوب جارو بزنند...مطمئنم آنروز تمام بچه‌ها چه مدير...چه خدمتگزار چه مشاور...همه و همه  فقط به اين فكر كرده بودند كه مسوليتشان را درست و كامل انجام دهند....چون ما آنها را باور كرده بوديم...

 زمستان    ۸۲-دبیرستان نیایش

 

                               **************************************

 به پیشنهاد مهدیه گلم از همین اول های آذر ماه  تاریخ تولد متولدین این ماه را اعلام می کنم...تا

۱- تبریکمان قضا نشود ۲- وقت کافی برای هدیه دادن داشته باشیم...

یادمان باشد هدیه فقط عروسک جادوگر و خرس و .... و.....و قاب عکس و آلبوم .......و ...و ..نیست!....هدیه می تواند از جنس یک لبخند باشد یا کمک برای حل یک مساله یا تبریکی در این دهکده جهانی باشد...(قابل توجه فهیمه و آزیتا که هدیه هاشان را لو دادم...)

اینم هدیه من

این کیکو خودم پختم!

این هم از یک زاویه دیگر! این مجازیش... ایشالا واقعیش هم یک روز دیگر...

 

فهیمه یا همان نیوشا:(ببینید اسم دومتان را هم یاد گرفتم) کلاس ۳۰۲ دوم آذر ماه

مبارک باشه خیلی زیاد!

آزیتا کلاس ۳۰۲ و زینب کلاس ۳۰۱ سوم آذر ماه

چه جالب که شما دو تا با این روحیه متفاوت متولد یک روز هستین..ببینم توبیمارستان عوض نشدید که...؟

برای آزیتا: از وقتی تصمیم گرفتم بگم آزیتا بهتر شد مگه نه؟...امیدوارم هیچوقت مریض نشی دیگه!

برای زینب:تو خیلی دختر آرومی هستی درست گفتم؟ یا بهتر بگم آرامش داری! فقط دفعه دیگه اگه صدات کردم نگو نمی یام... باشه؟!...چشمت بی بلا...

مهرناز کلاس ۳۰۲ پنجم آذر ماه

یکی از دلگرمی های من تو این کلاس یا بهتر بگم تو این مدسه تویی!

مریم کلاس ۳۰۲ ششم آذر ماه

تولد یک دختر خنده رو و مودب مبارک!..قبلا هم گفتم اسم و فامیلت شبیه یک نفر تو فامیل ماست!

الهام اسدالهی کلاس ۳۰۲ - دوازدهم آذر ماه

این ۳۰۲ ای ها این ماه غوغا کردن....ایشالا همیشه اول لیست خوبها باشی...زیارت هم قبول!

فاطمه حیدری کلاس ۳۰۱ - سیزدهم آذر ماه

تو منو یاد دوران تحصیل خودم میندازی..شاد پر انرژی و درسخوان و ....الان هر چی بگم دیگه ریا می شه....خلاصه تو خیلی خوبی!...اصلا مگه تو کلاس شما بد هم وجود داره؟...

الهام  کلاس ۳۰۱ -۲۸ آذر ماه

ببین اسمتو بلدم...دوست دارم...

عاطفه کلاس ۳۰۱ - ۲۹ آذر ماه

اعتراف می کنم همیشه تو حضور و غیاب یادم می ره کجا نشسته بودی...! بزار به مغزم فشار بیارم !... جلوی راضیه... درسته؟...مهم نیست کجا می شینی مهم اینه که تو قلبم جا دارید... همتون!

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت   توسط معلم جبر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چند سال پیش در حاشیه وبلاگ شخصی ام نوشته بودم...من یک معلم ریاضی هستم که در تمام زندگیم دو افتخار دارم خانواده ام و شغلم!...خوشبختانه هنوز هم بر همین باورم!

پیوندهای روزانه
رسم نمودار انلاین
آبسال نام دبیرستان ماست
انجمن ریاضی انگلستان
سایت رشد
آموزش المپیاد ریاضی
انجمن ریاضیدانان جوان
گروه ریاضیات
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1393
مهر 1393
آبان 1392
تیر 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
مهر 1391
اسفند 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
آرشيو
پیوندها
كلاس دوست داشتني
معلم رياضي خواهم ماند
آقا معلم
دير تش باد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM