تبليغاتX
پنجره کلاس
مجال کلاس اندک است و حرفهای من بسیار!...این جا فرصتی است برای ارتباط بیشتر با دانش آموزانم.
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــلام بچه ها!  بعد از مدتها بسیار حرف ناگفته هست  که در اولا و دوما و سوما نمی گنجد....ولی فعلا 

روز دانش آموز به همه دانش آموزان امروز و دیروز و به همه آنها که شوق دانش اندوزی دارند مبارک باد. 

صفرم:  این عکس ها را ببینید و این روزهای رنگارنگ را دریابید.

پاييز هزار رنگ

پاييز و جاده

این هم یک رباعی پاییزی

آنروز که باز از سفر برگردم

انبوه و بلند و پر ثمر برگردم

چون برگ خزان سرخ زمین افتادم

تا فصل بهار سبزتر برگردم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانزدهم:

به خاطر گل روی یک غریبه ای که اتفاقا خیلی هم آشناست...عکس وبلاگ را عوض کردیم... هر چند ما به لحاظ مثبت نگری واستفاده از حداقل  امکانات و از سوی دیگر کار کردن در این آموزش و پرورش سه نقطه و فلان و .......شباهت زیاد و همذات پنداری عجیبی با آن ماهی زبان بسته داشتیم ولی ظاهرا به آرامش ما نمی آمد. 

بیست و پنجم:

عشق و محبت و دوست داشتن تنها سرمایه با ارزش زندگی منست... گاهی با خودم فکر می کنم آیا خانواده ام... اطرافیانم...فامیلهایم...و علی الخصوص بچه های مدرسه...آنقدر که من دوستشان دارم... دوستم دارند؟

امروز همه ایمیلهایی را که چهارشنبه برایم فرستاده بودید خواندم...از همه شما بخاطر لطف و محبتتان سپاسگذارم...و دوستتان دارم...

-----------------------------------

هزار و بیست و یکم:

روح انسان به راستی شکست نا پذیر است و موانع تنها عواملی هستند ک اراده مان را در رسیدن به اهداف قوی تر می سازد. 

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم
 
پر رنگ ها را می بینیم
 
سخت ها را می خواهیم
 
غافل از اینکه
 
خوب ها آسان می آیند
 
بی رنگ می مانند
 
و بی صدا می روند
 
این جمله های قشنگ را مونا  چهارشنبه فرستاده..هر چند این نامه الکترونیکی مرا از دیدن خط زیبایش محروم کرد. همیشه از میز اول  رقص کلمات و پیچش قلمش را می بینم.


----------------

 سه هزار و پانصد و سی و ششم:

و این هم نامه ثمین...هر چند مطلبی که در کوه بدستم رسید و خواندم نیز خالی از لطف نبود.

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود  
 
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."


"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه
ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."


اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";


دكتر بلافاصله جواب داد :"
۵۰۰۰ دلار براي مغز يك مرد و ۲۰۰دلار براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند !


بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :

"چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :
" اين قيمت استاندارد مغزه !
ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !! . "

----------------------------

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟


لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

پی نوشت:از همه کسانی که میل فرستادند متشکرم...از مطالب مهلای عزیزم هم در موقعیت دیگری استفاده خواهم کرد.

باقی بقایتان...بهترین ها برایتان

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 10:23  توسط معلم جبر | 

سلام می کنم به تازه واردهای مدرسه کلاس اولی های عزیز...

و سلام می کنم به شما سومی های عزیز که اولین بارست با هم سر یک کلاس می نشینیم...و سالی سرشار از شادی و موفقیت برایتان آرزومندم.

و سلام می کنم به پیش دانشگاهی های عزیز که پارسال سالی خوب و پر خاطره را با هم گذراندیم...و صمیمانه برایشان آرزوی موفقیت دارم.

و سلام می کنم به آنها که امروز دیگر دانش آموز این مدرسه نیستند ولی همچنان به دانش جویی مشغولند...مهر همگی تان مبارک...مهرتان پاینده!

امیدوارم امسال هم این وبلاگ پلی باشد برای ارتباط عمیقتر و بیشتر و مجالی باشد برای شنیدن حرفهایی که مجال شنیدن و گفتنش در کلاس نیست!..همینکه گاه و بیگاه بچه ها  و وروجکها(قابل توجه وروجک) به واسطه این وبلاگ سری به خاطرات گذشته و حال می زنند انگیزه نوشتن منست...( مثلا مهشید اختری دو ماه دانش آموز من بود...ولی امسال بعد از دو سال روز تولدش برای من کامنت نوشته بود و تشکر کرده بود که آن سال تولدش را تبریک گفته بودم و خیلی خوشحالم کرد)

کامنت نیلوفر جان( پسوند جان را من به نیلوفر دادم چون توی کلاسم سه تا نیلوفر داشتم) در روز اول مهر هم مرا به یاد همه نیلوفرهای عزیز انداخت که خدا حفظشان کند الهی...

کامنت و پاسخ کامنت نیلوفرجان را اینجا می نویسم...اما از قبل بگویم مهر فقط ماه مهر نیست!

نویسنده: نیلوفرجان!
چهارشنبه 1 مهر1388 ساعت: 23:9
سلام خانم بهزادی عزیزم!(این عزیزم از ته دل بودا)
دیروز باکلی ذوق یه دفتر نو خریدم و بعد باکلی ذوق دیگه شروع کردم به ورق زدنش واسم عجیب بود که هرچی بوش میکردم بوی مهر نمیداد!!!
گفتم مامان انگار این دفتره خرابه اخه ورقاش بوی مدرسه نمیده,اونم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت:
مثل اینکه دیگه بزرگ شدیا....
راستی من که چیز زیادی از این جملش نفهمیدم میخواستم از شما بپرسم :
چه رابطه ای بین بزرگ شدن و بوی مهر وجود داره؟؟؟؟
راستی خانم بهزادی دفترای شما هنوز بوی مدرسه میده؟؟؟
پاسخ:
دفتر و کتاب و کیف من در کنار بچه های مدرسه همیشه بوی مهر می دهد...مهرتان پاینده.
+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 11:33  توسط معلم جبر | 
من که شمارش معکوس را شروع کردم... شما چی؟

هر چند مهر اول و آخر ندارد!....ولی تا اول مهر

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 15:9  توسط معلم جبر | 

 بايد ميان مشغله وقتي بجويم                     بايد براي بچه ها شعري بگويم

شعري براي دسته گلهاي 103                    شعري براي شور و گرماي 103

ما يك گروه كوچك آواز داريم                         بازيگري فعال چون درناز داريم

گل كرده استعدادشان در يك نمايش              آماده اجراي آن در هر همايش

آوازشان آواز نان بربري بود                           درناز ما هم عاشق بازيگري بود

بازيگري در گوشت و در خون رعناست           آن عينك يك دسته اي مديون رعناست

او نقش هاي مختلف ايفا نموده                    در قلب من هر بار خود را جانموده

مانند حيدرزاده مي خواند غزاله                   بازي نموده نقش دايي نقش خاله

اجراي خوب نسترن را دوست دارم               آن كار چوب نسترن را دوست دارم

شايد بگيرد توي دستش كيف مشكي            بايد بخواند دخترم درس پزشكي

از بس كه ريحانه صبور و پاك و عاليست        وقتي نباشد جاي او بدجور خاليست

چشمان سبزش برقي از اميد دارد                فردا سها در طالعش خورشيد دارد

الناز را از خنده هايش مي شناسم              از اشكهاي گاه گاهش مي شناسم

من پشتكار آتنا را مي ستايم                      هر روز با اسمش خدا را مي ستايم

هر چار فصل سال ما با او بهارست               من دوست دارم هر كه را نامش نگار ست

تيناي خوبم دختري كم حرف و عاقل             باهوش و تند و تيز در حل مسائل

سه فاطمه، گلهاي مريم دسته دسته            توي 103 چارتا مهسا نشسته

مهساي مبصر ماه باشد خلق و خويش        او كودكان را دوست دارد چون عمويش

باور كند مهساي ريوندي كه داناست           هر كس كه دانا بوده پيروز و تواناست

گاهي رياضي را نمي خواند ، خدايي             نقاش خوبي مي شود مهسا صفايي

مهساي هاشم زاده مشهد رفت و آمد        يا رب هميشه سالم و خرسند باشد

وقتي كه درس و مدرسه مي گردد اغاز         بر گونه هاي فاطمه گل مي‌شود باز

يك فاطمه داريم با نام شفيعي                 من مطمئنم مي رسد جاي رفيعي

يك فاطمه در ميز آخر بي صدا بود                 در برگه هاي  فاطمه ياد خدا بود                                 

مريم پناهي ساكت و كم گفتگو بود             اما هميشه مهربان و خنده رو بود

مريم سراپا شور و ايمان و اميدست             انگيزه طرح سوالات جديد ست

با پشتكار و مهربان اين دختر من                   خانم مهندس مي‌شود نيلوفر من

سعي و تلاشش سمبل سور وجودي            دارد عطيه   دائما سير صعودي

بي عاطفه دنياي ما معنا ندارد                    بي خنده اش امروز ما فردا ندارد

در خاطر خود مي سپارم كيميا را                 آن دختر آرام و خوب و بي ريا را

كم حرف و خوب و مهربان و شاد شبنم         از استرس ها غصه ها آزاد شبنم

ما يك كوزت داريم نام او مليكاست               بخشنده است و قلب او مانند درياست

دارم به او همواره يك عشق دروني               در خاطراتم مانده فرناز فزوني

امسال در اين جمع با ما همسفر شد           وقتي سحر خنديد، تاريكي سحر شد

رنگ بهاري مي زند چشمان بهنوش            آهنگ ياري مي زند چشمان بهنوش

با معرفت با پشتكار و با اراده                       خوي و مرام مائده زيبا و ساده

بايد بداند پانته آ كه فيلسوفست                 داراي قلبي مهربانست و رئوفست

زينب زرنگ و مهربان ، زينب صبورست           هنگام درس و بحث سرتا پا حضورست

برخورد گرم و آشنا دارد سمانه                    من دوست دارم خنده اش را بي بهانه

 

يك سال تحصيلي گذشت و شاد بوديم          همراه هم هنگام برف و باد بوديم

از غصه هاي يكدگر تب كرده بوديم                با شادي هم روز را شب كرده بوديم

با تك تك شاگردهايم خو گرفتم                    هر بار از لبخندتان نيرو گرفتم

امسال را در خاطراتم قاب كردم                   هر لحظه را تفسيرشعري ناب كردم

افتاده ام امروز ياد اول مهر                          خرداد اما  باز  باد اول مهر

حالا كه سال اول درست تمام است             حالا كه وقت رفتن و ختم كلامست

شعري سرودم تا براي هم بمانيم                 با ياد هم تا سالها آن را بخوانيم

شعري سرودم تا بخواني و كني ياد              از دوستت پروانه بهزادي آزاد   

              همواره  شاد و موفق باشيد -   خرداد 88   

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 2:6  توسط معلم جبر | 
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

یک سال تحصیلی دیگر هم گذشت...

امسال هم از شما چیزهای زیادی یاد گرفتم...برای آنچه به من آموختید متشکرم...از تک تک شما خاطرات خوشی دارم. در تمام زندگیتان با آدمهای مختلفی روبرو شده و خواهید شد امیدوارم من یکی از آدمهایی باشم که در خاطرتان به خوبی از من یاد کنید...و اگر احیانا خاطرتان را آزرده باشم بدانید که هدفی جز بهبودی درس و موفقیت شما نداشته ام...این آرزوی منست! 

برایتان موفقیت در تمام آزمونهای کوچک و بزرگ زندگی را آرزو دارم...!    دوستدار همه شما معلم جبر

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 17:27  توسط معلم جبر | 

درد های من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است.

"امیدوارم روزی که شما عزیزانم منظور من از توانایی حل مسئله را بفهمید برای حل مسئله هایتان دیر نباشد. موفقیت واقعی شما آرزوی قلبی و همیشگی منست" امضا معلم جبر

خلاصه آنچه گذشت:

آقاي "الف" و آقاي "ب" هر دو از  معلمان رياضي دبيرستان راه انديشه اند. سابقه تدريس آقاي" الف" از آقاي "ب" بيشتر است. در‏صد قبولي آقاي الف هميشه بالاتر از آقاي ب است، براي همين دانش‏آموزان ترجيح مي‏دهند در كلاس  آقاي الف باشند. . آقاي الف تاكنون چندين تشويق‏نامه از مدير كل و مدير مدرسه و رئیس منطقه گرفته است و از نظر مدير مدرسه الگوي يك معلم موفق با درصد قبولي بالاست! سوالات امتحاني آقاي الف هميشه ثابت است. به عبارتي كليشه‏ايست كه عددهايش عوض مي‏شوند. براي گرفتن يك نمره خوب از آقاي الف كافيست يكي از نمونه سوالات یا جزوه آقاي الف را گير بياوري و حل كني. اما آقاي ب معمولا سوالاتي مطرح مي‏كند كه بايد مدت زيادي روي آن فكر كرد. ولي دانش‏آموز هميشه بعد از حل آنها احساس غرور مي‏كند...

در جلسه شورای دبیران آقای ب در باره خلاقيت سخنرانی خوبی مي‏كند همه سرشان را به علامت موافقت تكان مي‏دهند در پايان سخنرانی همه كف مي‏زنند و آقای ب را تشويق مي‏كنند.مدير از آقای ب تشكر مي‏كند و در خاتمه جلسه تشويق نامه‏ای از طرف رئيس منطقه، به همراه يك هديه به آقای الف مي‏دهد و از او بخاطر تلاش بي‏وقفه‏اش و درصد بالای قبولي، تشكر مي‏كند.همه كف مي‏زنند و آقای الف را تشويق مي‏كنند.

آقاي ب در حال فكر كردن است ، براي حل مشكل كلاس سوم، دنبال يك راه حل جديد مي‏گردد.او معتقد است در بدترين شرايط هم راه حلي وجود دارد.او هنوز هم عقيده دارد آينده را مي‏توان تغيير داد.

و اما ادامه ماجرا:

اقای الف  این روزها آخرین مثالهایی را که ممکن است در امتحان نهایی سوال باشد در کلاس حل می کند و در کلاسهای پیش دانشگاهی آخرین نکته های تست زنی را مرور می کند. تا یک وقت خدای نکرده زبانم لال سر امتحان نهایی یا کنکور یک سوال هم برای بچه هایش جدید نباشد...و شاگردانش بی آنکه از مثالهای قلمبه سلمبه و ارتباط آنها با راه حل های تستی اش چیزی بفهمند سرشان را تکان می دهند و لبخند می زنند...و تظاهر به دانایی مفرط می کنند! 

آقای ب بی خیال امتحان و تست هنوز هم دنبال مسائل نو کتابها و سایتهای ریاضی را جستجو می کند تا مسئله ای پیدا کند که حلش را  در هیچ کتاب کمک درسی میدان انقلاب نمی فروشند........ آقای ب خوشحال است که کلیشه های درسش در امتحانات نهایی سال گذشته کمی جابجا شد و دعا می کند حالا که طراحان سوال تکانی به خودشان داده اند دوباره امسال برنگردند سر جای اولشان!..تا اگر سابقه تحصیلی تاثیری در آینده و کنکور دارد هر کس بر اساس توانایی و لیاقتش در جای مناسب  خودش قرار گیرد نه با حجم محفوظاتش....با این کارها و حرفها او بیشتر شبیه پیامبرهای دیوانه است تا یک معلم موفق...او عاشق ابراهیم است و هنوز هم بعد از این همه قرن با خواندن یا شنیدن این داستان لبخند می زند و برای انداختن تبر به دوش بت بزرگ به ابراهیم ایول می گوید...!

آقای ب همذات پنداری عجیبی با ویکتور نواک دارد..و سریالهای معلم را دنبال می کند...گاهی وقتها هم مثل آقای نواک فضولی می کند و دنبال رد شاگردش سر از بیمارستان لقمان در می آورد.

 آقای ب... جان آدم را به لبش می رساند تا بگوید امتحان این دفعه را از کجا تا کجا می گیرد در عوض آقای الف معرکه است...ماه! همه سوالها و جوابها را تایپ شده و صحافی شده داده دست بچه ها... دانش آموزان اقای الف بدون استثنا به داشتن چنین معلمی افتخار می کنند...اما دانش آموزان آقای ب به جز آنهایی که در بچگی نمک را با وایتکس قاطی می کردند و از قوطی حشره کش به عنوان پایه میز عسلی استفاده می کردند و با کبریت و کلید... ترقه های پر سر و صدایی درست می کردند و حالا هم با یک مساله ریاضی یا فیزیک شب را به صبح می رسانند... بقیه  هنوز هم پشیمانند که امسال در نهایت بد شانسی شاگرد آقای ب بوده اند...و دربدر دنبال جزوه های جدید و حتی تاریخ گذشته و با ارزش آقای الف هستند تا نمره خوبی بگیرند...! 

آقای الف می داند دارد چکار می کند همه هم می دانند که او چه مرد نازنینی است و چه خدمتی به اسم و رسم آموزشگاه ها کرده است...آقای ب هم می داند دارد چکار می کند اما کسی نمی داند او دارد چکار می کند...و برای چه تلاش می کند شاید در آینده بفهمند!

آقای الف سومین آموزشگاهش را هم در شمالی ترین نقطه شهر تاسیس کرد و چندمین خانه اش را  خرید و این روزها سوار بر اتومبیل آخرین مدلش در خیابانها تردد می کند. آموزش کالای بسیار گرانبهایی است که آقای الف خیلی خوب راه تجارتش را می داند...اما آقای ب همچنان سوار بر موتورهای جستجو در کوچه پس کوچه های دهکده جهانی و سایت یانکو دیزاین دنبال یک ایده مناسب برای طرح روی جلد کتاب جدیدش در باره خلاقیت است!

اصلا واقعیت این است که این آقای ب و این آموزش و پرورش برای هم ساخته نشده اند بهتر است آقای ب سوار ماشین زمان بشود و سری به آینده ای بزند که این همه ادعای ساختنش را دارد...!

پی نوشت:راستی نه آقای الف نه آقای ب و نه آنهایی که در برزخ الف و ب هستند هیچکدام از سوسک پلاستیکی و حتی زنده نمی ترسند...فقط آقای "ب" که البته دست خودشان نیست در ریاضیات از قضیه حمار خیلی بدشان می آید...مخصوصا از نوع اسفارش!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 0:16  توسط معلم جبر | 
 

 

موسيقي زيباي آفرينش

 با آغاز هر روز ، و با طلوع هر خورشيد، صفحاتي از نت‏هاي موسيقي زندگي در برابر ديدگانمان نقش مي‏بندد.اگر زبان موسيقي زندگي را بدانيم و نت‏ها را درست بنوازيم،آنگاه موسيقي زيباي آفرينش را با تمام وجود خواهيم شنيد.

هر روز ما پر است از تم‏هاي يك موسيقي زيبا كه با نواختن درست آنها و مرور نت‏ها، هر شب سمفوني زيباي بودن را مي‏شنويم؛ و با آهنگي از رضايت سر به بالين مي‏گذاريم تا فردا سمفوني بهتري بنوازيم.

هر يك از ما انسانها، گياهان، جانوران و موجودات هستي، از سيارات و كهكشانها، تا سنگريزه‏هاي كنار رودخانه، مجموعه‏اي از نت‏ها را مي‏نوازند، كه مجموعه اين همنوازي‏ها آهنگ زيباي هستي را پديد مي‏آورد. و نظمي كه در آن هست حاكي از وجود دستي تواناست كه اين نت‏ها را با مهارت تمام در كنار يكديگر قرار داده تا سرانجام، موسيقي زيباي آفرينش را پديد آورد.

درست شبيه پازلي كه با قرار گرفتن درست قطعات در جاي خويش، طرحي زيبا حاصل مي‏شود. طرح و نقشه‏اي كه به دست تواناي خداوند مهربان پديد آمده و ما وظيفه داريم در هر موقعيت و در هر شرايط، با اتخاذ تصميمات درست در جاي واقعي خويش قرار بگيريم. و با تشخيص صحيح نت‏ها آنها را درست بنوازيم.

آن زمان است كه با لبخندي از رضايت زبان به تسبيح و ستايش او گشوده و او را به پاس اين همه نظم و زيبايي و هماهنگي مي‏ستاييم.

 اگر موسيقي زيباي آفرينش را نمي‏شنويم، شايد ما نت‏ها را درست نمي‏نوازيم؟؟؟

سالی پر از زیبایی و لبخند برایتان آرزو دارم.

بهارتان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 7:13  توسط معلم جبر |